براي كسي كه از جنس باور ا ست
پژمرده كه مي شويم ريشه مان به جرعه اي آب بسنده مي كند ... منتظر كه مي شويم
دلواپسي مان به كو تاهي راه آرام مي شود . اما كانوني كه مي شويم هيچ چيز نمي
تواند به باو رمان تلنگر بزند ...
مربي كه شديم كاغذهاي شاعرانگي مان را با د برد بالاي درخت فراموشي و عقده هايمان
در پيچ و خم پلك زدن ها و خيره شدن ها وا شد و باورمان نشد ... . دلمان پر شد از بغض
شيرين و شور ديرين . پر از اشتياقي دوباره براي پرواز ،بال گشودن در آسمان كودكي ها ،
به سفرهشوق هروله بر صحن كانون فرود آمدن و دانه ي عشق برچيدن ...
باورتان مي شود ؟!... كانون كه مي رويم دامانمان پر مي شود از شكوفه هاي بادام و سيب ...،
شاعر مي شويم ... عاشق مي شويم ... مي شويم خورشيد ... پر نور اما نه دور ...
مي شويم يك فوج كبوتر ... آن وقت مي توانيم برويم بالاي درخت تا كاغذ شعرمان را پايين
بياوريم ... و همان جا بدون هيچ واسطه اي دعا كنيم و كنار لانه ي گنجشك ها منتظر
استجابت بنشينيم ...تا كه شايد دوباره باران بيايد و كوچه ي دلمان پر شوداز بوي باران، كاه
گل خيس خورده ...ا ز بوي باران، كاه گل خيس خورده ... آش رشته ي بي بي ...
باورتان شو د !... از كانون كه مي رويم خورجين حسمان پر شده از احساس گيلاس ...
خيلي از اوقات يادمان مي رود كه خودمان را هم از كانون ببريم ، جا مي ما نيم
لابه لاي كتاب ها ...لاي نقاشي ها ... .
از كانون كه مي رويم سر راه هم سري به خانه ي زهرا خانم مي زنيم ... .مي نشينيم
سر سفره ي نذ ري پنچ تن و به ياد تما مي روزهاي ارادتمان ، نان و پنير و سبزي و عشق
مي خوريم .
************
اما خوب مي دانيم كه همه را باور داريم ! ... ليكن عريضه مان بايد كوتاه باشد ، مختصر
باشد ... بي خاطره اي از گذشته و گداز ... بي حرفي از جدال و جدايي ... . بايد آنگونه
باشد كه بخواهي خاطرمان را در خنكاي صبح ... پاي حوض كنار چينه ي نم دار از باران
پريشب ...با عشق به دست حامل بوي اقاقيا بسپا ري ... بايد خاطرمان آنقدر عزيز بماند
که دعا يت را با كاسه اي از آب ، يك جلد قرآن مجيد ... اسپند دود كرده و صلوات رهسپا ر
مانكني ... وقت دعاي عهد نزديك است ...
باور كنيد ! .....آقا ! ... .
نویسنده :میر صحیف مجاهد رستمی
عضو ۲۶سال پیش کانون