ما می توانیم...
وپرواز را یاد بگیر ...
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن را بیاموز ودویدن را که آموختی پرواز کردن را بیاموز .
راه رفتن را بیاموز زیرا راه های که می روی جزئی از تو می شود وسرزمین هایی را که می پیمایی بر
مساحت تو می افزاید .
دویدن را بیاموز چون هرچیز را که بخواهی دور است وهرقدر که زود باشی،دیر است.
پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای اینکه به اندازه ی فاصله زمین تا آسمان گسترده
شوی .
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم دویدن را از یک کرم خاکی وپرواز را از یک درخت !!!
بادها از رفتن چیزی به من نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند .
پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت، کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود
دویدن را می فهمید ودرختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست آنها از حسرت به درد
رسیده بودند واز درد به اشتیاق واز اشتیاق به معرفت !!!.
وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز، دویدن که آموختی پرواز را بیاموز ...
راه رفتن را بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری .
دویدن را بیاموز زیرا هرچه بهتر از خودت تا خدا بدوی.
وپرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
متن از نورونار
گردآورنده: فاطمه بقایی