دانه های کوچک تسبیح زیر دستان خسته ی ننه تندتند حرکت می کرد. نگران بود; صدای انفجار وتیرو گلوله هر لحظه بیشتر می شد واو فقط می توانست دعا کند .هوا سرد بود؛بخار شیشه ها را پوشانده بود . حیاط دیده نمی شد.در را باز کردو به حیاط رفت. آ رام و قرار نداشت می خواست هر طور شده به پسرش کمک کند . نردبان چوبی را از زیر زمین در آورد .پاهایش می لرزید ؛ تسبیح هنوز دستش بود وزیر لب چیز هایی می گفت . چادرشرا بر سر انداخت وبالا رفت .آرام صدا زد: همسایه، همسایه کجایی ؟جواد ..... در راباز کرد و بیرون آمد ، ننه بتول اون جا چی کار می کنی؟ نیفتی یه وقت ؟ ننه قربون قد و بالات برم نگرانشم ،هر چی بهش گفتم صبر کن اوضاع یه کم آروم تر بشه بعد برو ٬ گوش نکرد که نکرد. حالا تو آقاییکن وبرو یه سرو گوشی آ ب بده .جواد کمی صبر کرد٬ ...آخه ننه ، خودت که می دونی اون بیرون چه خبره . هرکه رفت دیگه ....اون موقع بود که چشماش توی چشمای ننه بتول کهپر ازنگرانی و ترس بود افتاد. دیگه نتونست حرفی بزنه سریع کتش را پوشید ٬ در را باز کردو رفت . ننه بلند گفتالهی خیر از جوونیت ببینی پسر.پایین اومد ولبه ی حوض خشک نشست و به آسمان نگاه کرد ودوباره زیر لب چیزی گفت .دردلش غوغایی بود اما یکدفعه نگرانیش بیشتر شد،دانه های تسبیح تندترحرکت می کرد، چشمانش پراز وحشت بود.کسی دررا محکم کوبید.....؟کیه؟ کیه ؟ منم ننه ...جواد.در را باز کرد. دستان جواد می لرزید. نمی توانست چیزی بگوید.فقط به چشمان ننه بتول خیره شد...ننه روی زمین نشست واین صدای جواد بود که پشت سرهم می گفت:ننه بتول ...ننه بتول ... ننه.....
نویسنده:فاطمه بقایی
عضو ادبی مرکز
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۷ ساعت 13:40 توسط اعضا مرکز کیان با راهنمایی خانم بیگ زاده
|
در این وبلاگ فعالیتهای اعضا مرکز فرهنگی هنری کیان ارائه میشود