ردپای انقلاب
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دستش را زیر دردراز کرده بود،از هیچ صدایی نمی ترسید . آن موقع شب هیچ کس جرأت بیرون آمدن را نداشت،حکومت نظامی بود .دکمه ی جیبش را بست . دستکشهایش را از داخل جیبش بیرون آورد. صدایی شنیده شد ( ایست) کاغذها را از زیر در بیرون کشید عصایش را از کنار دیوار برداشت ،عصایش را در دستش گرفته بود و بدون اینکه با عصایش ضربه ای به زمین بزند به سرعت می دوید .صدای ایست ایست سرگرد همه جارا پر کرده بود. پیرمرد داخل خانه شد، محکم در را بست نفس زنان کلاهش را برداشت و آویزان کرد.با شلواری زانو رفته آرام در را بازکرد تااز رفتن سرگرد مطمئن شود. ظاهرا که اوراگم کرده بود. نفس عمیقی کشید.(دیدی چی شد نزدیک بود بگیرنت اگه گرفته بودنت چی ،خدا بهت رحم کرد .) صدایی از توی کوچه آمد که می گفت:توی همین کوچه گمش کردیم؛خودم دیدم یه چیزی توی جیبش قایم کرد ،یه چیزی مثل اعلامیه . در خانه ها را یکی یکی بزنید . پیرمرد کنار سماور رفت و قوری را روی آن گذاشت .نگاهی به عکس روی طاقچه کرد و گفت: دیدی بیبی عکست را توی کوچه پیدا کردم؛تا جواب بهم ندی عکست را بهت نمی دم و قضیه اش را برات تعریف نمی کنم. صدای در شنیده شد . وقتی به در رسید عصایش را برداشت و دولا دولا در را باز کرد . خودش ، بگردیدش ، کتت کو! هان؟ پیرمرد با دست به کت اشاره کرد . آهان پیدایش کردم . پیرمرد بدون هیچ ترسی گفت: نباید نامه ها را بخوانی 0 (که نباید بخوانم ، برو کنار پیرمرد .) نامه ها را از پاکت بیرون آورد برگهای خشکیده ی گل رز از داخل پاکت بیرون ریخت . سرگرد می گفت: برا من گل لاش میزاری تا گولم بزنی هان...خودتی. سرباز بخون. بی بی عزیزم سلام . سالهاست که می خواهم چیزی بهت بگم ...بسه دیگه بسه از وسطاش بخون . من عاشق شمام و ...بسه بسه دیگه بقیه را نگا کن .سرباز گفت: قربان همشون همین جوری شروع شدن. سرگرد با عصبانیت در حالی که شلوارش را بالا می کشید و کلاهش را صاف می کرد گفت: لعنتی ، اعلامیه ها کو ؟ برای من نامه ی فدایت شوم می نویسی . ببریدش ،آنقدر کتکش بزنید تا به حرف در آید؛ببریدش. نویسنده: سپیده آزاد ، عضو ادبی مرکز |