به نام خدا

 

دوستان خوبم از این که همواره با ما همراه هستید متشکرم.

دل نوشته ای داشتم که شاید حرف دل خیلی از شما ها باشه:    

.

.

.

 قصه ی تنهایی من با خدا

گاهی اوقات که دلم  می گیره و توی زندون غم ها زندونی می شم می خوام برم روی یک کوه ومثل یه عقاب پرواز کنم،وقتی دلم ازسیاهی روزگار می گیره می خوام برم لب دریا و تموم سیاهی ها را از دلم پاک کنم،می گم آخه خدامی گن تو فضل داری،بخشش داری ؛یه خورده از اینرحمتتم به ما بده .می گم خدا چرا ؟...می گن سئوال کردن از خدا و کار خدا خطاست.می گم آخه ... می گن آخه و  واخه نداره،آخه من نمی دونم چی کار کنم. بعضی اوقات که تنها می شم یکی را می خوام که دستای  گرمش را بگیرم و از چشم هاش انرژی بگیرم. نمی دونم چرا گاهی اوقات این قدر از دنیا بدم میاد ،این قدر که می خوام همه و همه ی چیز هایی که تو دنیا هست و نیست را با یه مداد رنگی خط خطی کنم،خورشید  را سیاه  کنم،ابر ها را قرمز،آسمون را سبزو درخت ها را بنفش. اصلا دوست دارم آسمون یه دفتر نقاشی بشه،یه دفتری که خدا و تموم دلتنگی هام رو توش نقاشی کنم.گاهی اوقات دوست دارم جرئتم به اندازه ی ابر باشه،چون ابر خیلی شهامت و جرئت داره که وقتی دلش می گیره  و از سیاهی آسمون ناراحت می شه جلوی همه می زنه زیر گریه.اصلا من از خدا یه دلی می خوام که دریایی باشه،یه دلی که وقتی سیاهی میاد توش  بتونه مثل آب دریا اون را از خودش پاک کنه و هیچ کینه ای توش نباشه،همیشه آبی آبی و بزرگ بزرگ باشه. با خودم فکر می کنم...

با خودم فکر می کنم اگه خدا نبود چی می شد؟واقعا اگه خدا نبود چی می شد؟من فکر می کنم خدا اون حس قشنگ رویاهامه،کسی که تموم سوال هامو ازش بپرسم،دستای گرمش را بگیرم و چشم هاش بهم انرژی  بده،آسمونش را دفتر نقاشیم کنه و یه دل دریایی بهم بده، یه جرئتی بهم بده که بتونم راحت گریه کنم و....

............خدا آن حس زیباست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را،یکی همچون نسیم دشت می گوید کنارت هستم ای تنها 

 

                                    دوستدار شما:طیبه بیگ زاده