معرفی عضو برتر

 

                                                         به نام خدا

   من فهيمه فرازنده متولد سال  13۷4 در مقطع سوم راهنمايي در مدرسه ي شاهد مشغول به تحصيل هستم. از سال 1381عضومركز فرهنگي كيان شدم . در طول اين چند سال در فعاليتهاي مركز حضور فعال داشته و ( با توجه به لوح تقدير هايي كه دريافت نمودم ) يكي از اعضاء نمونه ي مركز كيان (از نظرمربيان) به حساب مي آيم.در طول اين سالها در مسابقات ادبي – هنري وفرهنگي مختلفي شركت نمودم و رتبه هايي كسب نمودم .آخرين مسابقه اي كه شركت نمودم ،مسابقه ي دو سالانه هنري اعضاء بود  كه در بخش سفال و ساخت كتيبه با عنوان طرح رستم  و نمادين الهه ي خير و شر جزء اعضاء  برتر  شناخته شدم.

در اينجا جا دارد از كليه ي مربيان مركز كيان به خاطر زحماتي كه در طول اين چند سال  براي  من  و  ديگر اعضاء كشيده اند تشكر كنم.  

ردپای انقلاب

 

 

                                 بسم الله الرحمن الرحیم

 

دستش را زیر دردراز کرده بود،از هیچ صدایی نمی ترسید . آن موقع  شب هیچ کس جرأت بیرون آمدن را نداشت،حکومت نظامی بود .دکمه ی جیبش را بست . دستکشهایش را از داخل جیبش بیرون آورد. صدایی شنیده شد ( ایست) کاغذها را از زیر در بیرون کشید عصایش را از کنار دیوار برداشت ،عصایش را در دستش گرفته بود و بدون اینکه با عصایش ضربه ای به زمین بزند به سرعت می دوید .صدای ایست ایست سرگرد همه جارا پر کرده بود. پیرمرد داخل خانه شد، محکم در  را  بست  نفس  زنان  کلاهش را برداشت و آویزان کرد.با شلواری زانو رفته آرام  در را  بازکرد تااز رفتن سرگرد مطمئن شود. ظاهرا که اوراگم کرده بود. نفس عمیقی کشید.(دیدی چی شد نزدیک بود بگیرنت اگه گرفته بودنت چی ،خدا بهت رحم کرد .) صدایی از توی کوچه آمد که می گفت:توی همین کوچه گمش کردیم؛خودم دیدم یه چیزی توی جیبش قایم کرد ،یه چیزی مثل اعلامیه . در خانه ها را یکی یکی بزنید . پیرمرد کنار سماور رفت و قوری را روی آن گذاشت .نگاهی به عکس روی طاقچه کرد و گفت: دیدی بیبی عکست را توی کوچه پیدا کردم؛تا جواب بهم ندی عکست را بهت نمی دم و قضیه اش را برات تعریف نمی کنم. صدای در شنیده شد . وقتی به در رسید عصایش را برداشت و دولا دولا در را باز کرد . خودش ، بگردیدش ، کتت کو! هان؟ پیرمرد با دست به کت اشاره کرد . آهان پیدایش کردم . پیرمرد بدون هیچ ترسی گفت: نباید نامه ها را بخوانی 0 (که نباید بخوانم ، برو کنار پیرمرد .) نامه ها را از پاکت بیرون آورد برگهای خشکیده ی گل رز از داخل پاکت بیرون ریخت . سرگرد می گفت: برا من گل لاش میزاری تا گولم بزنی هان...خودتی. سرباز بخون.  بی بی عزیزم سلام . سالهاست که می خواهم چیزی بهت بگم ...بسه دیگه بسه از وسطاش بخون . من عاشق شمام و ...بسه بسه دیگه بقیه را نگا کن .سرباز گفت: قربان همشون همین جوری شروع شدن. سرگرد با عصبانیت در حالی که شلوارش را بالا می کشید و کلاهش را صاف می کرد گفت: لعنتی ، اعلامیه ها کو ؟ برای من نامه ی فدایت شوم می نویسی . ببریدش ،آنقدر کتکش بزنید تا به حرف در آید؛ببریدش.

نویسنده: سپیده  آزاد ، عضو ادبی مرکز

  

 

 یکی از آن روزها

                      

به نام خدا

 

 

دانه های کوچک تسبیح زیر دستان خسته ی  ننه  تندتند حرکت می کرد.  نگران بود;   صدای انفجار وتیرو گلوله هر لحظه بیشتر می شد واو فقط می توانست دعا کند .هوا سرد بود؛بخار شیشه ها را پوشانده بود  . حیاط  دیده نمی شد.در را باز کردو به حیاط رفت. آ رام و قرار نداشت می خواست هر طور شده به پسرش کمک کند .  نردبان چوبی را از زیر زمین در آورد .پاهایش می لرزید ؛  تسبیح هنوز دستش بود وزیر لب چیز هایی می گفت .  چادرشرا بر سر انداخت وبالا رفت .آرام صدا زد:        همسایه، همسایه کجایی ؟جواد ..... در راباز کرد و بیرون آمد ، ننه بتول اون جا چی کار می کنی؟ نیفتی یه وقت ؟ ننه قربون قد و بالات    برم  نگرانشم ،هر چی بهش گفتم صبر کن اوضاع یه     کم آروم تر بشه بعد برو ٬ گوش نکرد که نکرد. حالا تو آقاییکن وبرو  یه سرو گوشی آ ب بده .جواد کمی صبر کرد٬ ...آخه ننه ، خودت که    می دونی اون بیرون چه خبره . هرکه رفت دیگه ....اون موقع بود که چشماش توی چشمای ننه بتول   کهپر ازنگرانی و ترس بود افتاد. دیگه نتونست    حرفی بزنه سریع کتش را پوشید ٬ در را باز کردو رفت . ننه بلند گفتالهی خیر از جوونیت  ببینی پسر.پایین اومد ولبه ی حوض خشک نشست و به آسمان نگاه کرد ودوباره زیر لب چیزی گفت .دردلش غوغایی بود  اما یکدفعه نگرانیش بیشتر شد،دانه های تسبیح        تندترحرکت می کرد، چشمانش پراز وحشت بود.کسی دررا محکم کوبید.....؟کیه؟   کیه ؟    منم ننه ...جواد.در را باز کرد. دستان جواد می لرزید. نمی توانست  چیزی بگوید.فقط به چشمان ننه بتول خیره شد...ننه روی زمین نشست واین صدای جواد بود که پشت سرهم می گفت:ننه بتول ...ننه بتول ... ننه.....

 

 

                                  نویسنده:فاطمه بقایی

                                               عضو ادبی مرکز

                                

معرفی کتاب مثل همه  اما مثل هیچ کس

  

قطع اثر: ۲۰/۱*۱متر

يكي از فعاليتهاي مركز در ديماه 87معرفي كتاب مثل همه اما مثل هيچ

كس است . اين كتاب به صورت طرح ديواري و با همكاري مربيان هنري

و فرهنگي كار شد.

 

·       مثل همه ، اما مثل هيچ

·       نوشته ي آتوسا صالحي

·       تصويرگر: ميترا عبداللهي

·       گروه سني :ج ود

 

 

اين كتاب ماجراي دو دوست است به نام پريا و هستي. پريا   بيماري  كم

خوني دارد. او بايد هر ماه  به  بيمارستان  برود  تا  خون  دريافت  كند  .

 هستي  براي  دوستش  نگران  است  و  مي خواهد  به  او  كمك  كند  تا

مشكلش  حل  شو د  .  ا و  درباره ي  بيماريهاي  خو ن   و  انتقا ل   خون

اطلاعاتي به دست مي آورد ، عضو افتخاري سازمان انتقال خون مي شود

 و به كمك بيماران نيازمند به خون مي رود ... .   

معرفی مرکز

 

 مركز فرهنگي هنري كيان در  ديماه  1379با  زير  بناي  720متر  مربع  افتتاح

شد .  اين  مركز  د ر  شمال  شهر و  در  جوار  امامزاده  شاهزاده  عزيزالله  از

نوادگان امام حسن مجتبي  (ع) واقع شده است  . مركز مذكور در حال  حاضر

با شش  نيرو ( مسئول مركز ، مربي فرهنگي ،  ادبي ،  سفال  و  نقاشي  و

خدمات )  با 330عضو و نزديك 8000جلد كتاب در  خدمت  بچه هاي  شهركيان

مي باشد.

 

عجیب و غریب ازدنیای جانوران   

         عجیب و غریب ازدنیای جانوران  

  • خرگوش هاوطوطی هابدون نیاز به چرخاندن سرخود قادرندپشت سرخودراببینند.
  • عمرسنجاقک ها  تنها24 ساعت است.
  • یک خرس بالغ قادر است باسرعت یک اسب بدود.
  • کانگروها قادرند3 متر به سمت بالاو8 متربه سمت جلوبپرند.
  • دارکوب ها قادرند20 باردرثانیه به تنه درخت ضربه بزنند.
  • موریانه ها قادرند تا2 روز زیر آب زنده بمانند.
  • جغدها قادر به حرکت دادن چشمان خود درکاسه ی چشم نمی باشند.
  • تنها حیوانی که نمی تواندشنا کند شتر است.
  • کرم های ابریشم در 56 روز  86 هزار برابر وزن خود غذا می خورند.
  • خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی قادر به دیدن آسمان نیستند.
  • برگرفته از مجله ی تیزهوشان سال سوم شماره دهم.

        گردآورنده : سپیده آزاد

نمونه ای از فعالیتهای مرکز(معرفی شخصیت رودکی)

 

 

 قطع اثر۱*۲: متر

             يكي از  فعاليتهاي مركز كيان در سال جاري معرفي شاعر گرانقدر  فارسي 

            رودكي سمرقندي  مي باشد از آنجا كه سال  87 به  نام  پدر  شعر  فارسي

            رودكي نامگذاري شده اين شاعر در چهار مرحله به اعضاء معرفي مي شود .

            مرحله  ي اول معرفي شخصيت رودكي، مرحله ي دوم معرفي آثار، مرحله ی

            سوم شيوه و سبك و مرحله ي چهارم تأ ثير شاعران از شعر رودكي .

            اين فعاليت با اجراي شب شعري در پايان سال به اتمام مي رسد .

نمونه ای از فضاسازی مرکز

 

نمونه ای از فضاسازی مرکز به مناسبت ایام محرم که با همکاری مربیان هنری و فرهنگی مرکز کار شده

 

                                  قطع اثر: ۱*۲متر

                                             

 قطع اثر:۱ *۲متر                                       قطع اثر: ۱*۲متر

 

فرهنگ عاشورايي

عاشورا، قبل از قيام مقدس حسينى(ع)، نام يك روز  بود; اما امروز  ديگر  عاشورا  نام 

 يك  مقطع  زمانى نيست، نام يك فرهنگ است. عاشورا امروز ديگر  يك حادثه نيست،

يك مكتب فكرى و يك نظام سياسى و يك مجموعه  فكرى، فرهنگى، اخلاقى،سياسى

 و جهادى است.

 

عاشورا، قبل از  قيام   مقدس حسينى(ع) ،  نام  يك   روز  بود ; اما  امروز  ديگر  عاشورا

نام يك مقطع  زمانى نيست، نام  يك  فرهنگ  است .   عاشورا   امروز   ديگر   يك  حادثه

ادامه نوشته

متن ادبی

 

يا  حسين !  سلامت  باد كه  تا  نهايت   تاريخ هر  زيبايي  و

هر  خوبي ،  هر  معروف  و  پاكي  ره  آورد  معروف  توست  و

شكست  هر  زشتي و پلشتي و منكر  ،  ره آورد  چراغ  خون

تو.سلامت  باد  كه هر  چه نسيم  روح بخش و  زندگي   آفرين

 است از  كوي  تو  مي ورزد  و  هر  چه  آب  ،   كام  تشنگان

معروف و معرفت را سيرابي  مي بخشد  از  كوثر  زلال  كربلاي

تو سرچشمه مي گيرد .

   اي  عريز ذلت شكن ! اي سرافرازترين سرها ، اي آبروي  هر

 كه عزيز است ! كربلاي  تو  معيار  شد  و  عاشوراي  تو   فصل

ميان سپيده و  ظلمت . هركس  سمت  تو  ايستاد  ،   بهشت

 در قدمهايش شكفت و هر كه  روياروي  تو  ،  جهنم  از  نامش

 روييد و شكست و زبوني همگام هميشه اش شد

                    بر گرفته از كتاب:چهل روز عاشقانه نوشته محمد رضا سنگري

عوامل استرس زا و راههایی برای کاهش آن

عوامل استرس زا و راه هایی برای كاهش آن

مردم اغلب چنان به استرس عادت كرده اند كه از وجود آن در خود بی خبرند. بسیاری از ما به رغم این که

 عصبی و هیجان زده نمی شویم ، از تأثیرات وعوارض ضعیف كننده و مخّرب استرس در امان نیستیم . حتی در صورتی كه احساس یأس و اضطراب نكنیم، استرس می تواند شیوه و طرز رفتار ما را با دیگران تغییر داده ، یا به بدن ما آسیب جدی وارد سازد. عوامل بسیاری سبب بروز استرس می شوند. مثلاً بیماری ، دیر رسیدن به محل كار ، ترافیك و ... اما مهمترین عامل  طرز برخورد ، نوع نگاه و نگرش ما به حوادث و اتفاقاتی است كه پیرامون ما می افتد.

ما می توانیم احساسات خود را تغییر دهیم. این كار از طریق تغییر در رفتار یا تغییر در تفكر و طرز فكرمان میسر می شود. به عنوان مثال انجام دادن مقداری از یك كار می تواند ما را از نگرانی درباره ی آن برهاند. ایجاد  یك برداشت و فهم جدید از یك وضعیت خاص ، از هراس و استرس  ناشی از آن می كاهد.

توصیه هایی برای كاهش استرس

ادامه نوشته

از دور...

                                                         به نام خدا

 

از دور صورت نوراني و خنده هايش را مي ديدم با خنده هايش با پدر حرف مي زد. روي دستهاي پدر بلند شده بود.انگار كه داشت به آسمان هديه مي شد . مي خواستم داد بكشم و بگويم نه،من نمي خواهم ،خسته شده ام دوست نداشتم كه ... مرا به سوي  او نشانه گرفته بود . اولين بار بود كه از رهايي مي ترسيدم . بغض گلويم را گرفته بود ، نمي توانستم فرياد بكشم . دوست داشتم صدايم را آزاد كنم و بگويم كه ديگر دوست ندارم رها شوم. ولي بي فايده بود چون آن سياهي صداي مرا نمي شنيد. از خنده هاي بلندش خسته شده بودم . آنقدر بلند مي خنديد كه گوشهايم درد گرفته بود . ولي او فقط به فكر خودش بود و غرور و تكبرش اجازه نمي داد كه دست از كارهاي بدش بردارد . مرا به سوي هوا پرتاب كرد . چشمهايم را بسته بودم كه آن لحظه را نبينم . اشك از چشمهايم سرازير شد . مي خواستم راهم را عوض كنم ولي نمي شد وقتي به آهستگي چشمهايم را باز كردم ديگر صورت خنداني نديدم فقط صداي گريه ي آرام پدر را شنيدم. 

 

سپيده آزاد- گروه سني د

عضو ادبي مركز

حالا کنا ر خیمه ...

            ... حالا كنار خيمه نشسته است دخترش

 

                                                        انگار نه ،نمي شود باورش

            ديروز دست گرم پدر توي دستهايش

 

                                                       امروز دست خالي دنيا برابرش

            بابا دوباره قصه بگو خسته ام ببين! 

 

                                                       دنيا رسيده است برايم به آخرش

            هي فكر مي كند كه مگر مي شود خدا ؟

 

                                                        آخر چگونه مي گذرد روز ديگرش

 

            حسي عجيب در دلش انگار رخنه كرد

 

                                                        ديگر توان ندارد و سرد است پيكرش    

 

            شب بغض مي كند و غزل مي رسد به اوج

 

                                                        حالا نشسته پيش پدر باز دخترش

 

 

         زهرا خدادوستان – گروه سني ه

         عضو ادبي مركز

گهواره ی علی اصغر

                                      گهواره ي علي اصغر

 

آرام آرام به راست و چپ مي رفتم و لالايي گويان علي اصغر را تاب مي دادم. علي اصغر وقتي كه گريه

مي كرد ،من خيلي ناراحت مي شدم . آخر گريه هاي او گريه هاي معمولي نبود. او وقتي پدرش امام

حسين را مي ديد آرام مي شد و لبخند ميزد چون پدر او هم يك آدم معمولي نبود و وقتي كه پدر پسر را

در آغوش مي گرفت ،پرواز علي اصغر را در آغوش پدر مي ديدم. وقتي علي اصغر آرام مي شد، انگار

همه ي دنيا آرام مي شد، و وقتي كه امام حسين خوشحال مي شد، انگار همه ي دنيا خوشحال بود،

ولي آن روز را از ياد نمي برم آن روز وقتي پدر علي اصغر را به طرف آسمان بلند كرد، علي اصغر جور

ديگري مي خنديد و آسمان آبي تر از هميشه به نظر مي آمد. 

 

 

 

فائزه فرازنده –گروه سني ج

لبخند بزن برای بابا اصغر

                                                  هوالمحبوب

                                             لبخند بزن براي بابا اصغر

             لبخند  بزن  براي  بابا،  اصغر               پروانه ي بي صداي  بابا ، اصغر

            چون شمع مسوز،ناتوانم كردي            با  گريه  مبند  پا ي  بابا ، اصغر

            آرام   بگير ،  نازنينم ،   آرام                 لب تشنه ي با وفا ي  بابا،  اصغر

           برده است صداي گريه ات در دل شب      آرامش   كربلاي    با با  ،   اصغر

           ديگر اثري ندارد از فرط عطش                لا لا يي    آشنا ي    با با ،   اصغر

           اي كاش كه مشك ها به دادم برسند      اين  است  فقط  دعاي  بابا، اصغر

 

 

سروده ي، زهرا خدادوستان

عضو ادبي مركز